سلام ،
اگه سه یا چهار ماه آینده شنیدید من بهترین رتبه کنکور
کاردانی به کارشناسی رو آوردم ، یا به عقل گوینده شک کنید ،
یا شعور خودتون و یا به اینکه بیدارید.
چند روزه بیخودی مشغول به راه اندازی پروژه سایت شخصی شدم ،
اونم وسط اینهمه درس ، نوبره به خدا.
عرضم به حضورتون این دوروزه کلی خبر بود و کارا
اول اینکه دلم براتون بگه دیوز رفته بودیم خونه دایی مادرمون ،
به رسم دیدن زوار کربلا در حین باقلوا خوردن و پوست گرفتن
خیار و نوشیدن شربت پرتغال بودیم و دایی و زن دایی محترم
به خاطرات کربلا مشغول بودند ، که غذای امام حسین و خوردن
و ماجرای جور شدن سفر و چند نفر از فین و چند نفر از راوند همراه
ما بودنو یهو به یه جایی رسید که داشتم از خنده میترکیدم ،
یعنی خیلی خودمو نگه داشتم ، واقعا بعضیا چقدر ساده هستن ،
زن دایی عزیز داشت از مسجد کوفه تعریف می کرد که اونجا نماز
می خوندیم و یهو دیدیم شلوغ شد ، سربازا و پلیسا ریختنو پرسیدیم
چه خبر شده ؟ گفتند آقای حکیم (رییس مجلس اعلا!) تشریف آوردن.
گفت تا شنیدیم سریع با دایی رفتیم جلو و اول دایی رفت روی آقای حکیم
رو ماچ و منم معطل نکردم ، چادرمو انداختم رو دستای مبارکشون
و ماچشون کردمو بهشون گفتم:
آقا من بچه مریض دارم (با چشمای گریون بوده یحتمل!)
شما یه دعایی واسه ما بکن بچمون شفا بگیره…
جالبیش این بود که فهمیدیم رییس مجلس اعلای عراق هم شفا میده!!!!
امروز جاتون خالی رفتیم قم
زیارت حضرت معصومه
خیلی می خواستم از اونجا توصیف کنم ولی باور کنید وارد حرم و
روبروی ضریح که ایستادم زبونم قفل شد ، مغزم هنگ کرد ،
به هیچ چیزه دیگه ای فکر نتونستم بکنم خیلی حاجت داشتم ،
خیلی حرف با حضرت معصومه ولی باور کنید هیچی و هیچی
اصلا انگار زبونم هم از بیان حاجات خجل بود ، با این همه بار گناه و پیش قاضی..
هیچی ، خلاصه دو رکعت نماز زیارت خوندم و به یاد این بیت افتادم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم غمم از دل برودچون تو بیایی
از حرم که اومدیم بیرون زنگ زدم محمد بیچاره اومد ،
2 ساعت این بیچار رو تو زیر آفتاب قم از این ور کشوندیم اونور
حسابی خسته شد ، تو همین دو ساعت از هر دری تونستیم حرف زدیم ،
از محسن فرنوش ، مهدی سعیدی کیا ، علی سزاوار ، مریم ، ..
خسته نمیشدم با اون باشم ، یه طراوت خاصی داره ، یه نزدیکی در احساس
ظهرم ساعت 2 رسیدیم کاشون و جاتون خالی نهار کباب
گرفتم خوابید ، یه خواب عجیب دیدم
خواب دیدم مریم با من ازدواج کرده و خواستم بعد یه مدت دوری ببینمش
رفتیم تو پارک و خواهرمو دیدم بهش گفتم مریم کجاست ؟
گفت خیلی منتظرته اونجاست رفتم جلو دیدم یه دختر بود ولی مریم نبود
ولی همه میخاستن بهم القا کنن که این مریمه ، گفتم نیست
به راه ادامه دادیم ، گفت مریم اینجاست ، باز مریم نبود
این اتفاق چندبار دیگه ادامه داشت و با دخترهایی آشنا میشدم که همه
میگفتن اینا مریم هستن ولی اون نبودند
نمی دونم حکمتش چی بود ولی خواب بود دیگه ، خواب
ولی در عین حال خواب شیرینی بود ، چون با اینکه مریم توش نبود ،
احساس بودن باهاش خیلی لذت داشت
ولی چه کنم که اصلا من به ازدواج فکر نمی کنم
فقط میخام موفق باشم ، یه مرده موفق
شاید بعدها حسرت بخورم ، ولی شاید ارزشش رو داشته باشه
خیلی پرچونگی کردم ، واسه امروز بسه
دعا کنید که کنکور رو قبول بشم
ایشالله
برچسبها: قم, مریم, کنکور, زوار کربلا