در آغاز هیچ نبود ، و کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود…

By Manix

دیشب به خواب تا به صبح خواب مریم را می دیدم

خدایا … عاشق شده ام ؟

یا به جرم فکر کردن به او مجازات گشته ام؟

دیشب از او با پیامکی مسخره خواستم ،

فرصتی دهد تا با او حرف بزنم ،

و او انگار ، رنجور از دست مزاحمی پلید انگار نه انگار .

داستان همیشگی عشق این بوده است ،

لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین..

عاشق به معشوق نمی رسد

ولی

ای خوش آن لیلایی که از عشق مجنونش به خویش آگاه است

ولی مریم ،

نه مرا دیده است و نه شناخته و نه از آتش عشقم آگه است

که عشقم عشق نیست ،

به قول خورشید دوست داشتن است

که دوست داشتن از عشق برتر

که عشق از غریزه آب می خورد

ولی دوست داشتن از روح طلوع می کند

عشق مامور تن است

ولی دوست داشتن پیغمبر روح

اولین بار که موجب آشنایی ام شد در کلاس بود

کلاسی که با خجالت نام آن را روا میدارم ، کلاس کارگاه کامپیوتر

چه مسخره است این درس

و چه درد آور است پولی که به خاطر هیچ می دهیم..

عکسی از خورشید را بر صفحه اصلی رایانه قرار داده بود

که شاید ، یادش ، التیامی باشد به درد پوچ بودن

و هنگامی که از جا برخاستم

سخنی سخت مرا آزرده کرد

مریم بود : “بچه های ببینید ، یکی عکسه باباشو اینجا گذاشته..”

خوب شاید کلامش درست بود و خورشید پدر من بود

که خورشید پدر همه است

همه آنهایی که دم زدن از آزادی را بر خود روا می دارند

و بر آلام دنیا ، هیچگاه بر حسین گریه نبرده اند

که من هرگز برای حسین گریه نکرده ام

و تنها برای ابراز عجز و درخواست خواسته ای دنیوی

به دلیل التماس

برای او گریه کرده ام

و چه پوچند کسانی که بر حسین گریه کنند

که خود زیر بیرق ظلم و ستم اند

و سینه های خود را برای اندکی طعام

تا به صبح چاک می دهند ،

مریم گفت : “بچه های ببینید ، یکی عکسه باباشو اینجا گذاشته..”

سخنش رنگی مسخره داشت

با نگاه معنا داری نگاهش کردم

برای اولین بار بود که به چشمانش خیره شدم

گفتم این خورشید است

اظهار شرمندگی کرد و گذشت و نگذشت لذت نگاه چشمانش در من

باری گذشت

از ترم 2 تا ترم 4

روزهایی که به لطف پایین بودن سطح علمی در دانشگاه

همه به خنده و سخرگی به سر برد…

و با من بود یادش

در هر کلاس که او بود

ساکت ترین بودم

که نکند چیزی بگویم که او خواسته باشد بگوید

تا که روزی رسید

استاد به اصطلاح استاد درخواست پروژه ای نمود

که خویش هرگز معنای پروژه خویش را نفهمیده بود

من و مسعود ، مثله همیشه گروه ایجاد کردیم

گروهی که در من خلاصه میشد

در راه رفتن به خانه محمد را دیدم

محمد بود

محمدی که نگاه به زندگیش با اعصابم بازی می کند

گفت : فلانی پروژه اش را به من داده است

تا برایش درست کنم

تو نداری؟
چه راهی از این بهتر

هم سخن شدن با مریم ، حتی به بهانه ساخت پروژه

گفتم محمد

آن را به من بسپار

محمد اندکی درنگ کرد و تماسی با دوست مریم گرفت

که فلانکی می گوید در گروه من باش

و مریم با پاسخ منفیش ، رنگ به هرچه ساخته بودم پاشید

و من

گیج و ملول ، در اتوبوس راهی شدم

و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم

من تنها صفتی را که برای خویش می پسندم صمیمیت و صداقت است

که اگر هم کم داشته باشم

سخت آن را دوست می دارم

که عزیز ترین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد

..

قصه به کجا شد؟

گیج و ملول ، در اتوبوس راهی شدم

که تلفن به صدا آمد

0913363

شماره کیست؟
جواب دادم

آه

مریم بود

لذت صحبت اول با او را با هیچ لذتی در دنیا عوش نمی کنم

قبول کرد

او ، من و مسعود در یک گروه

چه رویاهای شیرینی که در ذهن نیافریده بودم

که به وی خواهم گفت …

آنچه در سر داشتم

ولی افسوس

هیچگاه جرات حرف زدن راجع به موضوعی غیر از آن درس مسخره را پیدا نکردم

مشکل از من بود یا از مریم

دلیله خوب بودنم بود یا بد بودن ؟

همه خوبی جهان قسمت پررویان است

خون دل می خورد آنکه حیایی دارد


داستان به کجا رسید ؟

به امتحانات پایان ترم

ترم 4

ترم آخری که مریم داشت

و من

به لطف ترسی که از رفتن به خدمت داشتم

1 ترم دیگر به آن اضافه کردم

عده ای می گویند هیچگاه کسی از من راحت تر درس نخواند

حق دارند

که واقعا هیچگاه برای درسی بیش از 2 ساعت درس نمی خواندم

درس های که ناپلئونی پاس میشد ، 2 ساعت برایش وقت رفته بود

و درس های که با 20 رد می شد ، با 10 دقیقه ، آن هم قبل از آغاز امتحان

این زندگی درسیه من بود در طی 14 سال…

روز امتحان باز مریم تماس گرفت

پروژه اش را جا گذاشته یا گم کرده

باز به دنباله کمک رسانیش رفتم

ولی در دانشگاه

هر چه سعی کردم با او تماس بگیرم

به لطف فناوری برتر کشور در ارتباطات سیار ، نشد که نشد

تا 10 دقیقه قبل از شروع امتحان

خوب مریم خانم ،

قسمت بود…

از آن روز گذشت و هر روز حسرت بر دردی که نمیشد گفت

آه

یادم رفت

باز یک سخن که مثله نیشتر بود

سرتاسر بازار چون نیشتر است

بر پای کسی رود که درویش تر است

این بیت شعر نقل از ارباب علی محمد است

اربابی که به لطف لقب ارباب بودنش هیچ نداشت جز اجتهاد

که تمام حرفا هایش در بوده و هست

افسوس که در زمان حیاتش من نبودم

هم پدر بزرگ مادرم بود و هم پدرم..

من در بازار بیت او دنیا را یافتم..

روحش شاد

..

روزی که باز به آن دانشگاه رفته بوده ام

در راهرو ، مریم آمد

گفت : “شما هم پروژه پایان ترم دارین..؟”

و من

چه بگویم ؟ “نه”

و با نگاهی سرتاسر پر ز پوچ بودنم رفت..

و این آخرین کلامی بود که با وی رانده بود

تا یکسال بعد…

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد