نه تو آمدی
نه من از یاد بردم .
یلدای انتظار قصه نیست
شب هم نیست
اگر نه به سر می آمد .
…………………………………
* نام شاعر در خاطرم نیست.
نه تو آمدی
نه من از یاد بردم .
یلدای انتظار قصه نیست
شب هم نیست
اگر نه به سر می آمد .
…………………………………
* نام شاعر در خاطرم نیست.
از چه بگویم و از چه ؟
از علی بگویم ؟
از ارشاد و سخنرانی های آتشین؟
از کویر؟
از نوشته های تنهایی ؟
از مخاطب های آشنا؟
از…؟
نه…
نمی توان دم زد ،
نمی توان از مردی که در جغرافیای تاریخ سیر نموده
به این راحتی سخن گفت
از کسی که هبوط داشته است…
از کسی که در زمانه خویش تنها بود
و از رنج تنهایی هیچگاه آسوده نگشت ؛ حتی امروز !!!
کسی که دوست عین القضاه بود ،
هم نوای حافظ ،
هم ردای شاندل،
هم درده بودا ،
و به ستوه آمده از روح سنگین مولانا..
شاگرد ماسینوس بود..
مسلمان بود ، اما مریم پاک را دوست می داشت،
به روح القدس عشق می ورزید
با مانی زندگی می کرد و در پی ارژنگ وی بود
گویی تورات را از بر بود ،
همواره به لب داشت :
“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود !”
عشق را گدایی نمی کرد ،
چون انجیل خوانده بود
او که بود ؟ او که شد ؟
از عشق حرف ها داشت بسیار برای ناگفتن ،
چه که خود همواره می گفت :
“حرف هایی است برای گفتن ، و حرف هایی است برای ناگفتن و ارزش هردل
به حرف هایی است که برای ناگفتن دارد!”
شاعر بود ؟
عالم بود ؟
عارف بود ؟
عاشق بود؟
کاتب بود؟
فقیه بود ؟
هنر مند بود ؟
ساحر بود؟
یا ..؟
نمی دانم چه بود..
ولی هر چه که بود ، انسان بود
خوب می دانم
همه چیز در وجودش بود ، انسان ها را برای انسان بودنشان دوست می داشت
و دوست داشتن را بیشتر از عشق ، دوست می داشت
به قول خودش “تنها صفتی را که برای خویش می پسندید صمیمیت و صداقت بود”
و واقعا این گونه بود..
شاید چند سطر نوشتن از شاه نوشته های وی بسیار مغتنم تر از
این چند خط سیاه نوشته مجازی بود
ولی
دل این چیزها را نمی فهمد..
دل فقط به فکر خودش است.. حرف هایش را می زند، چه خوب چه بد ،
با معنا یا بی معنا..
من که علی نیستم
لا اقل او را سخت دوست می دارم…
و از اوی می گویم ، باشد که در راهش به فنا برسم
که انتهای درجات است فنا الی المعشوق!
سلام ،
اگه سه یا چهار ماه آینده شنیدید من بهترین رتبه کنکور
کاردانی به کارشناسی رو آوردم ، یا به عقل گوینده شک کنید ،
یا شعور خودتون و یا به اینکه بیدارید.
چند روزه بیخودی مشغول به راه اندازی پروژه سایت شخصی شدم ،
اونم وسط اینهمه درس ، نوبره به خدا.
عرضم به حضورتون این دوروزه کلی خبر بود و کارا
اول اینکه دلم براتون بگه دیوز رفته بودیم خونه دایی مادرمون ،
به رسم دیدن زوار کربلا در حین باقلوا خوردن و پوست گرفتن
خیار و نوشیدن شربت پرتغال بودیم و دایی و زن دایی محترم
به خاطرات کربلا مشغول بودند ، که غذای امام حسین و خوردن
و ماجرای جور شدن سفر و چند نفر از فین و چند نفر از راوند همراه
ما بودنو یهو به یه جایی رسید که داشتم از خنده میترکیدم ،
یعنی خیلی خودمو نگه داشتم ، واقعا بعضیا چقدر ساده هستن ،
زن دایی عزیز داشت از مسجد کوفه تعریف می کرد که اونجا نماز
می خوندیم و یهو دیدیم شلوغ شد ، سربازا و پلیسا ریختنو پرسیدیم
چه خبر شده ؟ گفتند آقای حکیم (رییس مجلس اعلا!) تشریف آوردن.
گفت تا شنیدیم سریع با دایی رفتیم جلو و اول دایی رفت روی آقای حکیم
رو ماچ و منم معطل نکردم ، چادرمو انداختم رو دستای مبارکشون
و ماچشون کردمو بهشون گفتم:
آقا من بچه مریض دارم (با چشمای گریون بوده یحتمل!)
شما یه دعایی واسه ما بکن بچمون شفا بگیره…
جالبیش این بود که فهمیدیم رییس مجلس اعلای عراق هم شفا میده!!!!
امروز جاتون خالی رفتیم قم
زیارت حضرت معصومه
خیلی می خواستم از اونجا توصیف کنم ولی باور کنید وارد حرم و
روبروی ضریح که ایستادم زبونم قفل شد ، مغزم هنگ کرد ،
به هیچ چیزه دیگه ای فکر نتونستم بکنم خیلی حاجت داشتم ،
خیلی حرف با حضرت معصومه ولی باور کنید هیچی و هیچی
اصلا انگار زبونم هم از بیان حاجات خجل بود ، با این همه بار گناه و پیش قاضی..
هیچی ، خلاصه دو رکعت نماز زیارت خوندم و به یاد این بیت افتادم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم غمم از دل برودچون تو بیایی
از حرم که اومدیم بیرون زنگ زدم محمد بیچاره اومد ،
2 ساعت این بیچار رو تو زیر آفتاب قم از این ور کشوندیم اونور
حسابی خسته شد ، تو همین دو ساعت از هر دری تونستیم حرف زدیم ،
از محسن فرنوش ، مهدی سعیدی کیا ، علی سزاوار ، مریم ، ..
خسته نمیشدم با اون باشم ، یه طراوت خاصی داره ، یه نزدیکی در احساس
ظهرم ساعت 2 رسیدیم کاشون و جاتون خالی نهار کباب
گرفتم خوابید ، یه خواب عجیب دیدم
خواب دیدم مریم با من ازدواج کرده و خواستم بعد یه مدت دوری ببینمش
رفتیم تو پارک و خواهرمو دیدم بهش گفتم مریم کجاست ؟
گفت خیلی منتظرته اونجاست رفتم جلو دیدم یه دختر بود ولی مریم نبود
ولی همه میخاستن بهم القا کنن که این مریمه ، گفتم نیست
به راه ادامه دادیم ، گفت مریم اینجاست ، باز مریم نبود
این اتفاق چندبار دیگه ادامه داشت و با دخترهایی آشنا میشدم که همه
میگفتن اینا مریم هستن ولی اون نبودند
نمی دونم حکمتش چی بود ولی خواب بود دیگه ، خواب
ولی در عین حال خواب شیرینی بود ، چون با اینکه مریم توش نبود ،
احساس بودن باهاش خیلی لذت داشت
ولی چه کنم که اصلا من به ازدواج فکر نمی کنم
فقط میخام موفق باشم ، یه مرده موفق
شاید بعدها حسرت بخورم ، ولی شاید ارزشش رو داشته باشه
خیلی پرچونگی کردم ، واسه امروز بسه
دعا کنید که کنکور رو قبول بشم
ایشالله
امشب جای شما خالی داشتیم از دیدن زوار مشهد بر می گشتیم
یکی از صحنه های جالب پیش اومد برام.
نمی دونم سابقه داره یا نه ولی برا اولین بار دیدم که توی پاساژ ، روضه گرفتن
روضه حضرت زهرا
خوب تو نگاه اول یه چیزه خوب بود !
مبارکه ، ولی بزار بگم چه پاساژی … پاساژ سیلک !!!
چه اشکالی داره ، پاساژ سیلک و .. نداره ؟! حالا ببینم شامم میدن ؟
شام میدن ولی آخه صاحب اونجا فلانیه !! فلانی … معروفه به چیز بودنش
پول چیز میده مردم ، چیز !!!
نه بابا ، مطمئنی ؟ میشه ؟ حالا که شده
****
خوب ، به قول دکتر شریعتی علی مظلوم ترین فرد تاریخ بشریت بوده
هست ، و خواهد بود و این مساله بسط پیدا می کنه به تمامی اهل بیت
پیامبر. بعد از این مشاهد خارق العاده رفتم پیش محسن یه پیاده روی بکنیم
جریان رو تعریف کردیم و کلی خندیدیم (شب شهادت !!)
بعد گفتم که آره ، دیروزم دیدم یه بنده خدا تو کرج شهید شده ،
به خاطر امر به معروف و نهی از منکر ! بنده خدا مهندس بوده و
می بینه یه خانوم آقایی تو ماشینن و بنده خدا میره تذکر بده و …
کاری نداریم به نحوه شهادتش ، فقط بدونین که توی همین صحبت
با محسن بودیم که محسن یه حرف قشنگ زد :
گفت این همه ربا ، نزول ، پارتی بازی ، … چرا بسیجیان جان بر کف
و همیشه در صحنه ما نمیرن به اونا امر به معروف کنن ؟ و همش به جوونا میچسبن؟
پایگاه شهید هاشمی نژاد جنب پاساژ سیلک هستش ..
از فرماندش یه سوال دارم ، تا حالا از بچه ها رفتن به آقای دال تذکر بدن؟
و یه چیزه دیگه..
تا حالا چندتا شهید در این راه دادیم ؟
حضرت زهرا از 4 تا موی بیرون یه دختر زجر میکشه یا از ظلمی که به
پیکره جامعه اسلامی توسط مفاسد اقتصادی وارد میشه ؟
بعد از اینکه آدرس وبلاگ قبلی رو با پیامک واسه مریم فرستادم ،
یه حسی به هم دست داد ، یه حس بد ،
با اینکه استخاره کرده بودم ، ولی شاید طینتم پاک نبوده ، نمی دونم
خدایا ، تو خودت میدونی که فقط واسه خودش دوستش دارم و نه هیچ چیزه دگه
هر کجا هست ، با هر کسی هست تو خود مواظبش باش
امیدوارم همواره تو زندگیش موفق باشه ،
من اون وبلاگ قبلی رو پاک کردم و نوشته هاشو واسه یادگاری اینجا گذاشتم ،
تا الآن و این ساعت هیچ کس غیر از خودم نمی دونه این وبلاگ رو ساختم و اصلا
مهم نیست مهم فقط اینه که از این به بعد فقط واسه دله خودم می نویسم !
فقط خودم!!!
مریم خانوم ،
بی خیالت نشدم ،
با خیالت زندگی می کنم …
آدم واسه خودش بنویسه هم عالمی داره..
***
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست
آدرس این وبلاگ رو برات اس اس ام اس زدم (وبلاگ قبلی که پاکش کردم!!!)
تا شاید حرفایی که نتونستم بگم رو راحت تر بگم
نمیدونستم درست بود یا نه
و شک داشتم که بهت بگم یا نگم
اول تفالی به یکی از کتب دکتر شریعتی زدم
از بس گیج بودم بنامش نگاه نکردم
چون همواره کویر و گفتگوهایی تنهایی پیش دستم هست
کتاب را باز کردم ، مریم همسر خدا آمد
سخن از مریم بود
البته در دو کتاب همان جمله ها هست..
بلند شدم و شک کردم
خواستم قرآن را باز کنم
شرمنده شدم
دیرگاهی است که نگاهی به آن ننداخته ام
و از عید که عیدی پدر بزرگ و پدر در آن قرار گرفت
علت دیگری برای باز کردنش نیافته بودم
و به پستی خویش ، بیش از پیش پی برد
ولی چه کنم
تنها کتابی است که دروغ نمی گوید
کتاب الله را باز نمودم
آیه 23 سبا آمد ، آیه شفاعت
بر بالای قرآن سلطانی آمده است “خوب”
به قرآن نمی شود شک کرد
اس ام اس را مینویسم
اما قبلش به مثوی هم نگاه بیاندازم
من مثنوی را هم بمانند دیوان حافظ ، عظیم می دانم
کار از محکم کاری عیب نمی کند..
همچو شهزاده رسی در یار خویش
پس برون آری زپا تو خار خویش
جهد کن در بیخودی خود را بیاب
زودتر والله اعلم بالصواب
اس ام اس را دادم
ولی خوب ، تا الآن که هیچ خبر نیست
ولی باز امیدی هست
خدایا…
به من قدرت عطا کن که بتوانم
بدان اندازه که او را دوست می دارم
نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم
“از دعای عین القضاه همدانی”
(کسی که در 33 سالگی به جرم گستاخی در اندیشه، شمع آجین شد)
دیشب به خواب تا به صبح خواب مریم را می دیدم
خدایا … عاشق شده ام ؟
یا به جرم فکر کردن به او مجازات گشته ام؟
دیشب از او با پیامکی مسخره خواستم ،
فرصتی دهد تا با او حرف بزنم ،
و او انگار ، رنجور از دست مزاحمی پلید انگار نه انگار .
داستان همیشگی عشق این بوده است ،
لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین..
عاشق به معشوق نمی رسد
ولی
ای خوش آن لیلایی که از عشق مجنونش به خویش آگاه است
ولی مریم ،
نه مرا دیده است و نه شناخته و نه از آتش عشقم آگه است
که عشقم عشق نیست ،
به قول خورشید دوست داشتن است
که دوست داشتن از عشق برتر
که عشق از غریزه آب می خورد
ولی دوست داشتن از روح طلوع می کند
عشق مامور تن است
ولی دوست داشتن پیغمبر روح
اولین بار که موجب آشنایی ام شد در کلاس بود
کلاسی که با خجالت نام آن را روا میدارم ، کلاس کارگاه کامپیوتر
چه مسخره است این درس
و چه درد آور است پولی که به خاطر هیچ می دهیم..
عکسی از خورشید را بر صفحه اصلی رایانه قرار داده بود
که شاید ، یادش ، التیامی باشد به درد پوچ بودن
و هنگامی که از جا برخاستم
سخنی سخت مرا آزرده کرد
مریم بود : “بچه های ببینید ، یکی عکسه باباشو اینجا گذاشته..”
خوب شاید کلامش درست بود و خورشید پدر من بود
که خورشید پدر همه است
همه آنهایی که دم زدن از آزادی را بر خود روا می دارند
و بر آلام دنیا ، هیچگاه بر حسین گریه نبرده اند
که من هرگز برای حسین گریه نکرده ام
و تنها برای ابراز عجز و درخواست خواسته ای دنیوی
به دلیل التماس
برای او گریه کرده ام
و چه پوچند کسانی که بر حسین گریه کنند
که خود زیر بیرق ظلم و ستم اند
و سینه های خود را برای اندکی طعام
تا به صبح چاک می دهند ،
مریم گفت : “بچه های ببینید ، یکی عکسه باباشو اینجا گذاشته..”
سخنش رنگی مسخره داشت
با نگاه معنا داری نگاهش کردم
برای اولین بار بود که به چشمانش خیره شدم
گفتم این خورشید است
اظهار شرمندگی کرد و گذشت و نگذشت لذت نگاه چشمانش در من
باری گذشت
از ترم 2 تا ترم 4
روزهایی که به لطف پایین بودن سطح علمی در دانشگاه
همه به خنده و سخرگی به سر برد…
و با من بود یادش
در هر کلاس که او بود
ساکت ترین بودم
که نکند چیزی بگویم که او خواسته باشد بگوید
تا که روزی رسید
استاد به اصطلاح استاد درخواست پروژه ای نمود
که خویش هرگز معنای پروژه خویش را نفهمیده بود
من و مسعود ، مثله همیشه گروه ایجاد کردیم
گروهی که در من خلاصه میشد
در راه رفتن به خانه محمد را دیدم
محمد بود
محمدی که نگاه به زندگیش با اعصابم بازی می کند
گفت : فلانی پروژه اش را به من داده است
تا برایش درست کنم
تو نداری؟
چه راهی از این بهتر
هم سخن شدن با مریم ، حتی به بهانه ساخت پروژه
گفتم محمد
آن را به من بسپار
محمد اندکی درنگ کرد و تماسی با دوست مریم گرفت
که فلانکی می گوید در گروه من باش
و مریم با پاسخ منفیش ، رنگ به هرچه ساخته بودم پاشید
و من
گیج و ملول ، در اتوبوس راهی شدم
و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم
…
من تنها صفتی را که برای خویش می پسندم صمیمیت و صداقت است
که اگر هم کم داشته باشم
سخت آن را دوست می دارم
که عزیز ترین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد
..
قصه به کجا شد؟
گیج و ملول ، در اتوبوس راهی شدم
که تلفن به صدا آمد
0913363
شماره کیست؟
جواب دادم
آه
مریم بود
لذت صحبت اول با او را با هیچ لذتی در دنیا عوش نمی کنم
قبول کرد
او ، من و مسعود در یک گروه
چه رویاهای شیرینی که در ذهن نیافریده بودم
که به وی خواهم گفت …
آنچه در سر داشتم
ولی افسوس
هیچگاه جرات حرف زدن راجع به موضوعی غیر از آن درس مسخره را پیدا نکردم
مشکل از من بود یا از مریم
دلیله خوب بودنم بود یا بد بودن ؟
همه خوبی جهان قسمت پررویان است
خون دل می خورد آنکه حیایی دارد
داستان به کجا رسید ؟
به امتحانات پایان ترم
ترم 4
ترم آخری که مریم داشت
و من
به لطف ترسی که از رفتن به خدمت داشتم
1 ترم دیگر به آن اضافه کردم
عده ای می گویند هیچگاه کسی از من راحت تر درس نخواند
حق دارند
که واقعا هیچگاه برای درسی بیش از 2 ساعت درس نمی خواندم
درس های که ناپلئونی پاس میشد ، 2 ساعت برایش وقت رفته بود
و درس های که با 20 رد می شد ، با 10 دقیقه ، آن هم قبل از آغاز امتحان
این زندگی درسیه من بود در طی 14 سال…
روز امتحان باز مریم تماس گرفت
پروژه اش را جا گذاشته یا گم کرده
باز به دنباله کمک رسانیش رفتم
ولی در دانشگاه
هر چه سعی کردم با او تماس بگیرم
به لطف فناوری برتر کشور در ارتباطات سیار ، نشد که نشد
تا 10 دقیقه قبل از شروع امتحان
خوب مریم خانم ،
قسمت بود…
از آن روز گذشت و هر روز حسرت بر دردی که نمیشد گفت
آه
یادم رفت
باز یک سخن که مثله نیشتر بود
سرتاسر بازار چون نیشتر است
بر پای کسی رود که درویش تر است
این بیت شعر نقل از ارباب علی محمد است
اربابی که به لطف لقب ارباب بودنش هیچ نداشت جز اجتهاد
که تمام حرفا هایش در بوده و هست
افسوس که در زمان حیاتش من نبودم
هم پدر بزرگ مادرم بود و هم پدرم..
من در بازار بیت او دنیا را یافتم..
روحش شاد
..
روزی که باز به آن دانشگاه رفته بوده ام
در راهرو ، مریم آمد
گفت : “شما هم پروژه پایان ترم دارین..؟”
و من
چه بگویم ؟ “نه”
و با نگاهی سرتاسر پر ز پوچ بودنم رفت..
و این آخرین کلامی بود که با وی رانده بود
تا یکسال بعد…